تبليغاتX
لحظه های کوتاه تو با من
لحظه های کوتاه تو با من
اینجا دلی بی دلیل می تپد...مگر هنوز آرزویی برایش مانده؟
  


رفتیم سینما فیلم زندگی شیرین بد نبود اما خیلی هم جالب نبود از اون فیلمایی نبود که با رضایت از سینما بیای بیرون اما خوب نمیشه گفتم که بد بود فردا با مامان میخوام برم بلیط بگیرن برای مشهد با بابا میخوان برن البته خونه مصطفی نمیرن فقط میرن ببینش فکر میکنم از اراک شنبه ها و چهارشنبه ها پرواز داشته باشه برای مشهد فردا میریم ببینیم احتمالا چهارشنبه میرن


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


صبح رفتیم بیرون با بابا اینا از ظهر هم که برگشتیم تا الان خواب بودم احتمالا هم ساعت ۶ یا ۸ با احسان اینا بریم سینما


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


امشب خیلی خوش گذشت کلی حال و هوام عوض شد این مدت خیلی بی حس شده بودم حتی حوصله رسیدن به قیافمم نداشتم اما امشب خیلی خوب بود راستی حسین دوست قدیمی مصطفی رو هم دیدم هنوز برای خودش داره با دوست دختراش حال میکنه اون وقت داداش بیچاره من... آهان راستی قبلا تو دانشگاه یه پسری بود بهش می گفتیم موشی مهشید عاشقش بود و گروه ما خیلی سر به سرش میزاشت امشب غلامی داماد جدیدش رو هم اورده بود آقای داماد همون موشی خودمون بود


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط ستاره
  


امشب با بچه ها شام میخوایم بریم پاپا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط ستاره
  


دلم براي شعرهايم تنگ شده است
و چشمانم ترانه هاي آبي آن سوي پنجره را مي گريد
تو از من به اندازه دو چشم و دو دست و دو خاطره دوري
تو در من، در بغض خسته من
در ميان موهاي آشفته و حرف هاي نگفته من گم شده اي
و آسمان، هر روز  مي تركد

هر روز از پشت شيشه هاي خيس
نسيم، تنهايي مرا  به قصه هاي آشفته مي برد
من، پرواز را از ياد برده ام
من، پشت شيشه هاي خيس
باران زده چشماني كه هرگز نديده ام
به راهي مي روم كه هيچ پرنده اي از آن عبور نكرد
و پرنده ها مي دانم حالا بايد از سفر برگشته باشند

ميان كوچ پرنده ها
و بغض فرو ريخته آسمان بر دامن من
به اندازه دو دست بيشتر فاصله نيست
تو هم، بر درد انگشتان خسته از شعر ببار
تو هم پشت شيشه هاي خيس آواز بخوان.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


اول ثبت نام دانشگاه رو انجام دادم آهان راستی گفتم اول چون خیلی نوشتنی دارم امشب انتخاب اول رو علوم اجتماعی زدم و انتخاب شناور رو مطالعات زنان البته میخوام بیشتر برای مطالعات زنان بخونم چون به برنامه های آیندم بیشتر میخوره

امروز رفتم سبز بازی و این حرفا مامان دیده بودم تو خیابون یه هو زنگ زد کجایی زود بیا ببینم اما دعوام نکرد فقط گفت باید حدس میزدم ۱۳ ابان ۹ صبح کجا راه افتادی بری بیرون دفعه بعد هم ماسک نزن همه که میشناسنت اینجوری بیشتر جلب توجه میکنی

عصر تو کلاس زبان انگار استاد با دوست دختر محترم قهر بود چون هم هردو عصبانی بودن و چپ چپ به هم نگاه میکردن هم اینکه استاد زیاد اونو تحویل نمیگرفت خیلی با حال شده کلاسمون البته برای من و ساناز که میدونیم خیلی جذابه چون میفهمیم بین این دوتا چه خبره اما بقیه نه

اه این آلوچه که امشب خریدم انگار با الوی گندیده درست شده بود دارم میخورمش اما خیلی مزش گند بود انداختمش کنار حالمو گرفت




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


آنکه سهوا هم رقیبم رانمی آرد به یاد

بهرآزار دلم عمدا برد نام رقیب....

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


موندم برای ارشد چه رشته ای شرکت کنم امروزم آخرین مهلته مطالعات زنان رو خیلی دوست دارم اما اگه شرکت کنم شاخه های علوم اجتماعی رو از دست میدم هرچند مطالعات زنان رو میشه به عنوان رشته دوم انتخاب کرد اون وقت پژوهش رو نمی تونم شرکت کنم ای خدا چه کار کنم؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم
این مرد.......
این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
اما...
امروز آن باران بوی دیگری داشت...
در حوالی گلدان خالی دلم
و صدای آن از بس که دلم خالی بود
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد
اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد................


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط ستاره
  


امروز دوست دختر استاد تشریف نداشتن تو کلاس اخلاق استاد خیلی فرق کرده بود راحت بود ارامش داشت واقعا میگم انگار حضور اوشون بهش استرس میداد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط ستاره
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin

کد آهنگ